سفارش تبلیغ
صبا

ایستگاه

«شهری» هنوز پشت سرم حرف می زند
انگار زخم در جگرم حرف می زند


درد عقاب بیشتر از این که کرکسی
از این که تا کجا بپرم حرف می زند

دشمن برادرانه به سوگم نشسته است
از دشنه های پشت سرم حرف می زند

هر وقت بوی تند خیانت گرفت شهر
دیدم وزیر با پسرم حرف می زند

شوق کدام فتح برای کدام جنگ؟
کشور ببازم و ببرم حرف می زند

در کاخ و لشکرش همه نامرد بوده اند
شاهی که با زنان حرم حرف می زند

نیزار می شدم که شنیدم شراره ای
با چوب های خشک و ترم حرف می زند

می گفت اهل هرچه شود اهل سوز نیست
از حال من که شعله ورم حرف می زند

مرگ آمده است تا دم گوشم و دائماً
از جام های دور و برم حرف می زند


ارسال شده در توسط محسن حسین پور

غم نان آنقدر بزرگ نبود
ولی از کاهمان چه کوهی ساخت

از همان دردهای کوچک مان
واقعا مرگ با شکوهی ساخت

      ***
روی زانوت دست بگذاری
مثل یک قهرمان بلند شوی

و ببینی به پات زنجیر است
نشود سوی مقصدت بروی

    ***
گم شوی توی زندگی خودت
مثل یک موش توی تو در تو

هی بیفتی به دامن تله ها
و نفهمی ته اش پنیرت کو

     ***
زیر این بارهای اجباری
نشکنی ناگزیر خم بشوی

بعد با فکر چاره جویی درد
بروی ساکن حرم بشوی

     ***
هی بگویند اهل کار نبود
و تو مادام خرد تر بشوی

به هوایی که دست بردارند
بروی کار کارگر بشوی

    ***
تف کنی روی مدرک و عنوان 
ماله و بیل همدمت بشوند

بعد هی حرف های پشت سرت
لکه ی روی دامنت بشوند

      ***
هیفده سال حفظیات چرند
هیفده سال آب بابا نان

هیفده سال خون دل خوردی
برسی عاقبت کجای جهان

    ***
درس خواندی به عشق حظ پدر 
که عصاگیر پیری اش بشوی

مثل یک مرد درس خواندی درس
باعث سر به زیری اش بشوی

    ***
بیست و چندین بهار طی شده است
و تو نان آور پدر نشدی

به خودت فحش می دهی که چرا
سال ها یاور پدر نشدی

    ***
غم نان عود می کند تا باز
رشته هایت به پنبگی بروند

روزها بی پشیز در جیبت
صبح تا عصر هی سگی بروند

    ***
با خودت فکر می کنی که خدا
کرم اش را کجا رها کرده است؟

که خدا هم شبیه آدم هاست؟
که خدا هم همیشه نامرد است؟

    ***
می روی پارک چای می نوشی
می روی بغض می خوری با چای

بغض یعنی نه راه پس و نه پیش
می زنی توی پارک داد:" آهای

    ***
این جهان طبق اقتضای خودش
گاه مغرور و گاه ملتمس است

اولش نطفه آخرش لاشه
زندگی چوب هر دو سر نجس است."

    ***
با خیالی که تو جنون داری
دل مردم برات می سوزد

و نگاه عجیب وق زده شان
بر دهانت سکوت می دوزد

    ***
می روی دورتر شوی از پارک
فال حافظ به دست می آیند

بچه های لطیف فال فروش
که تو را مثل گرگ می پایند

    ***
فال از دست مرغ عشقی که 
دلش از بال و پر زدن خالی است

غزل غم مخور اگر باشد
خبر شومی و بداقبالی است

    ***
شب رسیده است و تو نفهمیدی
که تنت را به خانه تان بردی

کاش امشب کسی نپرسد که
"داداشی جون واسم چی آوردی؟"

    ***
همه خوابند و خانه تاریک است
همه خوابند و خانه بغ کرده است

همه خوابند و باز بدجوری
بی کسی خانه را قرق کرده است

    ***
در سر بالشم پر از فکر است
خواب با چشم هام درگیر است

ترس دارم ببینم امشب هم
توی کابوس پام درگیر است

    ***
مثل یک قهرمان بلند شوم
باد موهام را سفید کند

بعد طوفان بیاید و من را
مثل یک وهم ناپدید کند

    ***
فکر کن روز سگ دو و شب جنگ
زندگی اتفاق خوبی نیست؟

نه در و پنجره نه یک روزن
سرنوشتت اطاق خوبی نیست؟

    ***
مثل یک قهرمان بلند شدم
به زمین خوردم و اسیر شدم

خواستم تا جوانه ای بزنم
بیست و چندین بهار پیر شدم

    ***
غم نان آنقدر بزرگ نبود
ولی از کاهمان چه کوهی ساخت

از همان دردهای کوچک مان
واقعا مرگ با شکوهی ساخت


ارسال شده در توسط محسن حسین پور

دستم نفسم تن تو را کم دارد
چشمانم دیدن تو را کم دارد
لب هات لب پیاله ی آب حیات
لب هام چشیدن تو را کم دارد 

          ***

ای دشمن همیشگی مغلوبم
و دوست بی خاصیت محبوبم
گفتید خبر ز حال و روزم بدهم
گور پدر تمامتان من خوبم


ارسال شده در توسط محسن حسین پور

بچه که بودم

پدرم

     تمام محله مان را خطی کشیده بود

که آن طرفش

یا دزدها می آمدند

آدم را می بردند

یا آدم خودش گم می شد

بیچاره پدرم

فکرش را نکرده بود

فزدا که بزرگ شوم

و پایم آن طرف خط ها بگذارم

یک نفر می آید

دلم را می دزدد

ومن دنبال دلم

گم می شوم

 


ارسال شده در توسط محسن حسین پور